دعایِ باران خواندیم
نه برای خشکسالی
ما اندوهگین بودیم
می خواستیم قدم بزنیم وُ
گریه کنیم
شهریار بهروز
******************
از بادها خستهام
از دریا دلم گرفـــته است
همچون قایقی که بر دستِ آب مانده،
نمیدانم کجای جهان آرام خواهم گرفت...!
یاور مهدی پور
********************
اگر کسی مرا خواست، بگویید رفته بارانها را تماشا کند.
و اگر اصــرار کرد، بگوییـد برای دیدنِ طوفانها رفــته است!
و اگر باز هم سماجت کرد، بگویید:
رفته است،
تا دیگر بازنگردد...!
استاد مرحوم، بیژن جلالی
*********************
بازنده منم، که در را باز میگذارم
شاید که بازگردی...
دزد هــم که بیاید
چـــیز مهمی برای بردن نمییابد!
مـهم من بــودم،
که تُـو بُـــردی...!
سینا بهمنش
دوست گلم سلامممممم
__ _?????____????
___????__????_???
__???____????__???
__???_???___??__??
__???__???????___???
___???_????????_????
???_??_???????__????
_???_____????__????
__??????_____?????
___???????__?????
______???? _??
______________??
_______________?
_????_________?
__?????_______?
___????________?
____?????______?
_________?______?
_____???_?_?__?
____?????__?_?
___??????___?_____?????
____????____?___???_?????
_____??____?__??____??????
______?___?_??_______????
_________???__________??
_________??____________?
_________?
________?
________?
آپمممممممممم
زود بیا
راستی به این صفحه دوم ماهم یه سربزن
www.jmp.blogsky.com
بازنده منم......:(
از بس بارون بارون کردی دلم بارون خواست لیلــــی هیچ نشونه ای از پاییز ندیدم هنوز....
چطوری خانوم گل؟
:(
دقیقا .. :(((
خوبم عزیزم
اولی خیلی قشنگ بود
سلام لیلی !آپم بدو بیا !یه آپ متفاوت ![تعجب]
سلام..
میام :)
روزی « یعقوب لیث » بیمار شد. طبیبان او هر کاری کردند، نتوانستند معالجه اش کنند. آنها گفتند: « هر کاری از دست ما بر می آمد برای درمان تو کردیم اما فایده ای نداشت. حالا باید از بزرگان دین کمک بگیری، شاید نجات پیدا کنی. » بزرگان دربار، شیخ « سهل عبدالله تستری » را خبر کردند و از او خواستند تا دعایی در حق یعقوب کند. شیخ دعا کرد و گفت: « خدایا، سزای گناهان او را دادی، اینک پاداش عبادت های مرا به او بده تا از بیماری نجات پیدا کند.»
بعد از این دعا، یعقوب لیث بلافاصله شفا یافت، تا حدی که دیگر هیچ دردی احساس نمی کرد. او دستور داد که هزار دینار بیاورند و پیش شیخ بگذارند. شیخ نگاهی به او کرد و گفت: «ما با قناعت کردن و چیزی نگرفتن از دیگران به این درجه رسیده ایم، نه با حرص زدن و گرفتن.»
یعقوب دستور داد ارابه مخصوصی آورند و شیخ را سوار آن کردند تا به خانه اش برگردد. در بین راه، خدمتکار دربار به او گفت: « ای شیخ: اگر آن پول را می گرفتی و به مردم فقیر می دادی بهتر نبود؟ »
شیخ گفت: « بندگان خدا روزی خود را از خدای خویش می گیرند. نباید در کار خداوند فضولی کرد. »
خیلی جالب بود.. ممنونم :)
در بین ادمها فقط فقط اندکی معنای باران را میفهمند مابقی فقط خیس میشوند......
اوهووووم :(
همش قشنگ بود...دوست داشتم...آخریش قشنگ تر..
:)
ان شاءالله زودی حالت خوب ِ خوب بشه و دیگه غمگین نباشی
ممنونم عزیزم :)
سلام لیلی جان.با اجازت لینکت کردم بهم سر بزن بازم.این عکسارو خوش تیپم دوست داره
سلام عزیزم.. ممنون
باشه :)
سلللللللللام لیلی..
خوبی؟
عجب شعرایی..به به
به به سلاااااااااااااااااام... کوجای تو دختر :)
ممنون
خخخ
راستی لیلی میخوام یه بازی بذارم تو وبلاگم..توام باش.
چشم :)
آخی همشون قشنگ بودن
ولی آخری رو خیلی بیشتر دوس داشتم :)
:)
ممنونم
سلام
چطوری رفیقِ بیشورِ من؟
سلام..
خوبم :)
سلام لیلی جونم خوبی عزیز
چه شعرای قشنگی گذاشتی به دلم نشستن
ای جووونم
بازیو گذاشتما:)))
میام :)
تو بخند حتی با "او"...
نگاهت بدهکار اشک های من نباشد
این گریه ها... حرفهایی برای نگفتن دارد
شک نکن هوای آبرویت را دارم
حتی اگر بارانی باشم.../.
...... :(
گرگی دست به خودکشی زد ودر وصیت نامه اش نوشت:پوستم را بسوزانید تاهیچ وقت شغالی در آن نقش ما رابازی نکند که نفرین بره ای پشت سر ما باشد...!
جالب بود :)