بسمه تعالی
مادرش و پدرش زندگی ساده ای داشتند ... پدرش اوایل ازدواجش کشاورزی میکرد و مادر خانه دار بود، مادر شوهرش مدام زخم زبان میزد که چرا باردار نمیشوی بعد از گذشت 9ماه از ازدواجشان فرزند اول را مادر حامله شد و خداوند فرزند پسری به آنها عطا کرد نامش را محمد(تمامی نامها مستعار خواهد بود) گذاشتند.. پسر کوچک بسیار شیرین زبان و بازیگوش بود هر روز خدا جایی از بدنش زخمی یا شکسته بود. جنگ شد پدر به جنگ رفت،دیر به دیر نامه ای به دستشان میرسید که از احوال پدر با خبر شوند .مدتی گذشت خبری از پدر نشد. مادر و مادرشوهر بسیار نگران شدند شنیدند تعداد زیادی اسیر شده اند و تعدادی زخمی و شهید .. همه لیستها را جست و جو کردند اما خبری نبود بالاخره بعد از چند ماه خبر رسید که حالش خوب است و به خاطر عملیاتها نتوانسته است نامه ای بنویسد .. بعد از دوسال دوری، پدر سالم به خانه برگشت ...
زندگیشان دوباره جان گرفت و بعد از 6 سال خداوند به آنها فرزند دختری داد.. با به دنیا آمدن دختر پدر و مادر به خانه جدیدی که حالا خانه خودشان بود زندگی دوباره ای شروع کردند... دختر کوچک که نامش مرضیه نام داشت حالا یکسالو 6 ماهه شده بود . روزی مادر شوهر وقتی مادر را در حال شیر دادن به مرضیه کوچولو دید تغییراتی را در مادر دید و به مادر گفت : زهرا تو بارداری! زهرا بی درنگ جواب منفی داد. اما مادر شوهر اشتباه نمیکرد دوباره با لحن جدی تری گفت به آن بچه شیر حرام نده تو بارداری چطور متوجه نشدی .. مادر نگران شد فردای آن روز برای تست بارداری رفت ..
تست مثبت بود... رفت سونوگرافی ،پرستار به او گفت پرونده ات کو ؟ زهرا نگاهی به او کرد و گفت :پرونده ! من دیروز فهمیده ام باردارم و امروز برای سلامت جنین آمده ام ... پرستار گفت خانوم چی داری میگی تو 6 ماهه بارداری چطور متوجه نشدی ... زهرا هنوز باور نداشت چطور او 6 ماه باردار است و فکر میکرده همه آن علائم به خاطر زایمان قبلیست ! زهرا بچه را نمیخواست و از این به بعد زندگی مریم که هنوز به دنیا نیامده بود کلید خورد...
این داستان ادامه دارد....
aziiiiiiiiiizam linkidamet
ممنونم گلم :)
سلام بر مدیر خلاق این وبلاگ به این زیبایی
واقعا دمت گرم گل کاشتی واقعا استفاده کردم
حتما یا تبادل لینک
منو با نام سایت تفریحی پارس9 لینک کن بعد بگو با چه نامی لینکت کنم
منتظرمااااااااااااا
یا علی
سلام... لطف دارین...
ممنونم...
چشم...
علی علی
سلام لیلی خانوم
اولش خیلی سریع جلو رفت ولی کم کم قشنگ شد.
عکسم خیلی خوب انتخاب کردی
ضمنا ممنون من خوبم شما خوبی؟
سلام آقا امیر...
چون داستان در مورد "مریم" هستش ...نمیخواستم کشش بدم...ممنون:)
منم خداروشکر بد نیستم :)
من یه داستان نوشتم در مورد یه موضوعی، بعد 200 صفحه تازه مساله مطرح شد:)
البته هر داستانی چندبار ویرایش میشه ولی اگر بتونید شاخ و برگ اول داستانتونو بیشتر کنید و در همین حین هم آدمای مهم داستانتونو معرفی و شخصیت پردازی کنید فکر میکنم بهتر بشه.
البته خوبی اینی که نوشتید اینه که خیلی زود به شوک داستانتون برمی خوریم و علاقمند میشیم داستانو ادامه بدیم و انصافا گره خوبیه.
منتظر ادامش هستم
انتقاد خیلی خوبی بود... ممنونم
چون این داستان واقعیه و من نویسنده نیستم و اولین بارمه... کوتاهیامو ببخشین اما خوشحال میشم از انتقاد اینطوری باعث میشه بهتر ادامه بدم....:)
ممنونم :)
چون چندساله مینویسم سعی کردم از آموخته هام بگم که این داستان قشنگ جذاب، بهتر بشه.
تا جایی که بلد باشم سعی می کنم کمک کنم
ممنونم امیر :))
سلام بانو...خوبی؟؟
نمیخوایی بگی که این داستان به خودت مربوط نمیشه؟
چون از سادگی اش + از اینکه اسمها مستعاره+ا ز واقعی بودنش معلومه که خوت جایی تز داستان گمی....
به هر حال سعی کن با تعریف کردنه حالاته افراد و کش دادن ماجرا داستانتو جذاب تر کنی...
ممنون که هستی..
موفق باشی:)
سلام عزیزم.... ممنونم
جذابیتش به اینه که معلوم نباشه مربوط به چ کسی هست :)
شاید در آخر گفتم از کیه و چه کسی گفته ...شاید :)
مشکل اینه من همیشه زود یچی رو تموم میکنم ...:) چشم سعیمو میکنم
خواهش....
ممنونم از تو رفیقم :)
مرسی و همچنین
سلام لیلی جان.
جالب شروع شده بود،با امیر موافقم که همین گره باعث میشه مشتاق بشیم بقیه شو بخونیم.
واقعا واقعیه؟چطور متوجه نشده؟
منتظر بقیه ش هستم.موفق باشی عزیزم:)
آپم
سلام عزیزم...
:)
مدارکش موجوده بدم خدمتتون :)
ممنونم
میام :)
سلام ،
الان نمیشه نظر داد باید ببینین چجوری پیش میره ، ولی کار جدیدی بود ، آفرین(;
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مَردم چه بلاها به سرم آوردند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام رفیقم.....
ممنونم از اینهمه اعتماد بنفسی که بهم میدی :|
+ :((( بمیرم رفیقمو اینطوری نبینم.... :((
بی شباهت است
چشمهـــای تو
به تمام مردمکان سیاهی
که دنیا زاییــده است
بر پلکهای تو
موجی سوار است
آرام و سبک
که این را
توفانهای سهمگــین اقیانوس
ناگزیر میدانند
بخشش عظیمیست دستهای تو ...
دستهای تو
کودکیست که قلبش
برای خورشید میتپد
و بادبادکش را
به باد میدهد
وبلاگ خوب با مطالب خواندنی ای دارید
ممنونم ...نظر لطفته :)
سلام من دوست دارم ادامه و بخونم
کی میذاری؟؟؟؟؟؟؟!
سلام...
به زودی... شرمنده فرصت نکردم.. تا جمعه حتما میذارم :)
سلام.
لیلی جونم عالیییییییییییییییییی.
دستت طلا.
ممنون که خبرم کردی.
ببخش یه ذره باتاخیر بود.
سلااااااااااام عزیییییییزم...
مرسی عزیزم :)
خواهش :)
هوم داستان قشنگ شروع شد و جذاب بود فقط نفهمیدم چرا مادر شوهر گفت شیر به این بچه نده حرامه؟:)
چرا شیرش حرامه عایا؟:)
منتظر قسمت های بعدیش هستیم...:)
عاشق داستان خوندن و نوشتنم ولی تا حالا نشده چیزی رو شروع کنم و تموم کنم:)
راستی سلام عزیزم ممنون بابت حضورت و شرمنده به خاطر نبودنم نت نداشتم از دیروز قبلش هم مسافرت بودم میدونستی که...:)
حال رفیق من چطوره خوبی عزیزم؟
این سوالو علیرضا هم پرسیده... :)
ببین عزیزم وقتی مادری باردار میشه و بچه شیر ده داره نباید به اونی که شیر میخوره شیر بده چون داره از غذایی که قراره بچه تو شکمش استفاده کنه بزنه ...
خواهش میشود... دشمنت شرمنده گلم
بعلللله ... :)
خوبم عزیزم ... ممنونم به فکری :)))
بقیش کو
واقعیته؟
خب میلاد جان باید صبر کنی .. :)
سلام رفیق خوبی؟؟
دخی نازه !من اون یکی وبت رو بیشتر دوس دارم...
البته نه اینکه این بد باشه...نه!!
اون داغتره و غمناکتر ...و من هم که زاده ی غم...
دوست دارم:)
مواظب خودت باش
سلااااام عززززززیزم... ممنونم
ای جااانم خودمم به اون وابسته م...
ما بیشتر :)))
چشم.. تو هم همینطور :)
همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت میکنه!
گفتم : میدونم..
گفتن: این یعنی دوست نداره هآآ!!!!
گفتم : میدونم...
گفتن : یه روز میذاره میره، تنها میشی!!
گفتم : میدونم..
گفتن: پس چرا ولش نمی کنی؟؟!!!!
گفتم : این تنها چیزیه که نمیدونم!!!
:((( بمیرم رفیق
دل های بزرگ و احساس های بلند
عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند
که جان دادن در کنارش آرزوئی شور انگیز است
اما کدامین معشوق مخاطب راستین
چنین معشوقی خواهد بود و او فقط خداوند است .
اوهوووم... زیبا بود... ممنونم :)
سلام عزیزم.خوبی؟
آپم:)
سلام ...ممنونم
چشم :)
سلام
بی صبرانه منتظر ادامشم
فقط سریع تمومش کن
خعلی جذابه
نویسندشم حتمن آخرش باید بهم بگیا
خو
آخرش
سلام
عزیزم خیلی عجله داری ها :)))
هنوز بهش فک نکردم :|
منتظر بقیه اش هستیم :)
چشم ... بذارین یکم سرم خلوت بشه ادامه رو مینویسم :)
آپما بدو بیا
چشم :)
اوخـــــى خیلى قشنگ بوووووود


ممنونم عزیزم :)
سلام لیلی جونم.
نیستی؟ کوجای پس؟
سلام عزیزم...شرمنده نتم قطع بود :(
سلام لیلی جون...خوبی؟پس شروع کردی؟..
مطمئن باش دنبالش میکنم:)
سلام عزیزم... بعله.. :)
ممنونم گلم
چرا شیر حرام؟؟؟؟
علی از مادرت بپرس بهت میگه... اگه نگفت بیا من واست توضیح میدم :)
—-$$$$$$$$__$$__$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$$$$__$$$$$$(¯`v´¯)$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$(¯`(?)´¯)$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$(_.^._)$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$(¯`v´¯)$$$$$
_$$$$$$$$$$$$$$$(¯`(?)´¯)$$$
___$$$$$$$$$$$$$$(_.^._)$$
______$$$$$$(¯`v´¯)$$$$$
________$$$(¯`(?)´¯)$$
___________$(_.^._)$
____________$$$$$$
-—$$$$$$$$__$$__$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$$$$__$$$$$$(¯`v´¯)$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$(¯`(?)´¯)$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$(_.^._)$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$(¯`v´¯)$$$$$
_$$$$$$$$$$$$$$$(¯`(?)´¯)$$$
___$$$$$$$$$$$$$$(_.^._)$$
______$$$$$$(¯`v´¯)$$$$$
________$$$(¯`(?)´¯)$$
___________$(_.^._)$
____________$$$$$$
.
با یه آپ متفاوت منتظرت هستم [گل][گل]
پس نه خودتو معرفی کردی نه آدرس گذاشتی من به کوجا سر بزنم !! :|
سلام گلم.نیستیا
آپم:)
سلام عزیزم...
شرمنده نتم قطع بود :(
ApAm TaShRiF bIaRiD[نیشخند][خونسرد]
میام :)
لیلی چرا شیر حرام؟؟
به علیرضا ک گفتی از مامانش بپرسه....
منکه مامانم نیست ازش بپرسم:(((((((
واسه فافا تو نظرا جواب دادم عزیزم....
داستان کیلی شه ای میخوره باشه !
بازم ممنون ..
:)
نمیدونم... شاید :)
خواهش :))
کى به پایان برسد درد؟ ، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد ، خدا مى داند
در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد ، خدا مى داند
مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد؟ ، خدا مى داند
برگ ها طعمه ی بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند
خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد ، خدا مى داند
خیلی زیبا بود... ممنونم :)
سیلو چیطوری عزیزم
مر30 ک اومدی
عجله؟؟؟
نمیدونستی من خعلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی عجولم؟؟؟؟؟
خو بهش فک کن و تصمیم بگیر
باشه عشقم
راستی اینو :| چیطوری میذاری؟؟؟
سلام عزیزم...
خواهش... :)
چشم گلم...
بالای اینتر یه علامت هست اونو بزن :)
داستان چون پایه حقیقی داره جالب هست..هر چی هم که باشه..ولی فقط یک تجربه..اینکه محیط و احساسات ادم ها رو بیشتر توصیف کنین تا خواننده به عمق داستان بره..
+عذر میخوام اگه این نظر رو میدم چون فکر نمیکنم هدفتون نوشتن یک داستان زیبا باشه...ولی نوشتن یک داستان زیبا به خواننده کمک میکنه احتتر با قصه ارتباط برقرار کنه...
ممنونم آقا فرشاد ... چشم حتما ...
خواهش... من از انتقاد خوشم میاد.. :)
سلام لیلی مرسی عزیزم از اینکه جواب سوالمو دادی:)
نیستی کم پیدایی:(
خوبی که ایشالا؟:)
خوش میگذره؟
سلااااام عزیزم.... خواهش :)
شرمنده تو این چند روز سرم شلوغ بود...
خداروشکر ..خوبم
:)
تنهایی؛
گاهی وقت ها تقدیر ما نیست؛
ترجیح ماست ...
اوهووووم :)
ممنونم
من .تو.مریم. همه و همه داستانی داریم که فکر میکنیم نابه !
مخصوصه!
پر از درده!
همه رو خوندم عزیزم
منتظر بقه اشم هستم
اوهووووم :(
ممنونم عزیزم :)
داستان واقعی !
حتی واقعی تر از
زندگی واقعی
حتی واقعی تر از واقعی :)
سلام لیلی جون شرمنده دیر به دیر وبت میام
داستان قشنگی خوشم آمد میخوام برم بعدش بخونم فعلا
سلام عزیزم.... اشکال نداره :)
:)