روزی در زیر سقفی بهلول از خدا تقاضا یک درهم می کرد
ناگاه پاره ای افتاد و بهلول پا به فرار گذاشت در بین راه دید مردی دعا می کند خدایا ده درهم به من کمک کن
بهلول گفت من تقاضای یک درهم کردم طاق می خواست فرو ریزد
تو می گویی ده درهم ممکن است اسمان فرو ریزد
از لیلی تقاضا می کنم
ای برادر تو. همین اندیشه ای
مابقی خود استخوان وریشه ای
گر گلست اندیشه تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمه گلخنی
هر چه الان بکاری سالهای اینده درو می کنی
نشاط بکار شادی برداشت کن
غصه بکار سکته خفیف
ویا پژمردگی
برداشت کن
یا تو شادی فقط غصه می نویسی
کلک
مثل با خودکار ابی بنویسی قرمز
ممنونم آقا سعید از اینهمه لطفی که بهم دارین... چشم تلاشمو میکنم... :)
پنجره گشودنها و بی قراریها
سرودنها و زاری ها
و به دریای خیال و خود سپاری ها
به انتظار هیچ کس
ویا کسی که هرگز نخواهد پیچید طنین گامهایش
در این بن بست
زندگی این است!
دقیقاً

.... :((((((((
خودت نوشتی؟ خیلی عالیه
آره صبح سر کار به ذهنم رسید...
ممنونم :)
روزی در زیر سقفی بهلول از خدا تقاضا یک درهم می کرد
ناگاه پاره ای افتاد و بهلول پا به فرار گذاشت در بین راه دید مردی دعا می کند خدایا ده درهم به من کمک کن
بهلول گفت من تقاضای یک درهم کردم طاق می خواست فرو ریزد
تو می گویی ده درهم ممکن است اسمان فرو ریزد
از لیلی تقاضا می کنم
ای برادر تو. همین اندیشه ای
مابقی خود استخوان وریشه ای
گر گلست اندیشه تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمه گلخنی
هر چه الان بکاری سالهای اینده درو می کنی
نشاط بکار شادی برداشت کن
غصه بکار سکته خفیف
ویا پژمردگی
برداشت کن
یا تو شادی فقط غصه می نویسی
کلک
مثل با خودکار ابی بنویسی قرمز
ممنونم آقا سعید از اینهمه لطفی که بهم دارین... چشم تلاشمو میکنم... :)
ابجی چخد غم انگیز
:(((((((((((((
سکوت صدای گامهایم را باز پس میدهد
با شب خلوت به خانه میروم
گلهای کوچک از سگها بر لاشهٔ سیاه خیابان میدوند
خلوت شب آنها را دنبال میکند
و سکوت نجوای گامهاشان را میشوید
من او را به جای همه بر میگزینم
و او میداند که من راست میگویم
او همه را به جای من بر میگزیند
و من میدانم که همه دروغ میگویند
چه میترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها
صدای گامهای سکوت را میشنوم
خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانهام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت ماند سرانجام
چشمانم را اشک پر کرده است
چشمانم... :((((((((
این طوری نگو لیلی جووووووووووونم

خیلی انرژی منفی داشت
دیگه اینطوری حرف نزنیااااا
ببخش که ناراحتت کردم عزیزم....
دعا کن حداقل این اتفاقی که میخام تو این هفته بیفته تا یکم روحیم عوض بشه... :)
جدن خودت نوشتی؟؟؟؟
خیلی خوب نوشتی لیلی جونم
راستی دیروز ی کامن واست گذاشتم ثبت نشده؟؟؟
نوشتم بخدا سرم خعلی شلوغه دیشب ساعت 10 شب رسیدم خونه
بعله....
ممنونم عزیزم...:)
واقعا... اه اه مملکته داریم!!!
الهی.... فدات ...خسته نباشی عزیزم... اشکال نداره فدای سرت...
سلام عزیزم ممنون سر زدی لیلی خانوم خیلی خوشحال شدم عزیزم
منم خیلی خوشحال میشم همشهری هامو پیدا کنم:)
ممنون از حضورت ج کامنتتون رو زیرش دادم:)
زندکی خیلی کارا باهامون کرد بهله:)
لایک داشت زیاد..
مخصوصا عکس که گذاشتین
ممنون از حضورت عزیزم:)
سلام گلم..... ممنونم از تو.. :)
مرسی...
لطف داری.... ممنونم ازت :)
باشه عزیـــــــزم
:*
فداااات ... :)
زندگی میگذرد
با همه ی تلخی ها ...فراز ها ...نشیب ها....
و چون میگذرد
غمی نیست
و من از این میگذرد ها براحتی نمیگذرم.....
سلام خوبی؟!
خیلی قشنگ بود، و واقعا حرف دل ما...
سلام..... خوب! نیستم....
ممنونم..... :)
عجب عکسی.. !! :))
:)))))))
چرا خوش ب حالم؟
بخاطر شروعی نو....
پنجره گشودنها و بی قراریها
سرودنها و زاری ها
و به دریای خیال و خود سپاری ها
به انتظار هیچ کس
ویا کسی که هرگز نخواهد پیچید طنین گامهایش
در این بن بست
زندگی این است!
:(((((((
آری ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم...
خوشم میاد ... انرژی مثبتی واسه خودتا.... :)
سلام لیلی جون
حالت چطوره خوبی؟
ممنون بابت لینک عزیزم
سلام عزیزم....
ممنونم... تو خوبی؟
خواهش.... :)
آها آره این فقط ی پست عادی نبود
ی اتفاق... ک نتیجش شد ی شروع نو
خب پس دوباره خوش بحالتون... :)
ﺧﯿـﺎﻟﯽ ﻧﯿـﺴﺖ
ﺑﮕـﺬﺍﺭ ﺩﯾﮕـﺮﺍﻥ ﻫـﺮﭼـﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﻨـﺪ
ﻣﻦ ﺗﺮﮐـﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫـﻢ ﮐـﺮﺩ
“ﺗـﺎ ﺗـﻮ ﻧﺨـﻮﺍﻫـﯽ”
:))).... زیبا بووود
باغ از نغمه و ترانه تهی است
لانه متروک و آشیانه تهی است
دیرگاهی است در فضای جهان
آتشین تیرها صدا کرده
دست سوداگران وحشت و مرگ
هر طرف آتشی به پا کرده
باغ را در دست بی حیایی ستم
از نشاط و صفا جدا کرده
دقیقا...
ممنونم :)
نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است
یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم ,
که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود ,
رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر
یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان
یک روز... کاش دیر نشود...
گــــرگـــ شنگـــول را خــورده است گــــــرگــ منگــــول را خـــورده استـــــ بـلنــد شــــو فـــرزنـــدم،
ایـــن قصــه بـــرای نخـــوابیـــدن استـــــ .
سلام ؟
خوبی ؟
من کتاب زیاد خوندم
کتاب منم بخون اگه تو ارشاد اوکی دادن بهش
سلام... بدک نیستم...
با کمال میل... :)
زندگی گاهی برام از گرگ بدتر بوده واسه ی گله
گاهی هم ....
هعی!!!!!!!
شاد باش نازنین غمگین نباش
امتحانا خوب بود این ترم؟
آپم عزیزم
:((((((((
ممنونم گلم ....
نه بابا گند زده بودم این ترم.... :((((((((
میام :)
خیلی قشنگ بود
ممنونم :)
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گرچه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
زیبا بود... ممنونم :)
در کنار تنگ شفاف بلور
در میان کوچه سبز خیال
شادیت حس قشنگیست که من میطلبم
ای جاااااااااااااااااانم... ممنونم :)
نانوشته هایم بسیارند
مثل بی قراری هایـم…
من سکــوتم را فریـاد می کِشــم
آخر این آشوب درونم مــرا می کُشد.....
ممنونم .. زیبا بود :)
من فقط تو را میبینم، پس دستم بگیر و از خیابان ردم کن...........
آپم
میام :)
آره
:(((((((