سلام
اول بگم که همتونو دعا کردم ایشالا قسمت شماها هم بشه....جای همتون خالی
ما پنج شنبه راهی مشهد شدیم البته از طرف دانشگاه...اینو بگم موقع رفتن دله خیلیا شکست
بعضیا از لیست حذف شدن بنا به دلایلی و ما گریه بچه ها رو میدیدیم که التماس میکردن که ببرنشون اما رئیس دانشگاه موافقت نمیکرد...خلاصه هر طوری بود راه افتادیم...ما رفقایی 8 نفر بودیم... از همون اول دردسرامون شروع شد،چون ما اول لیست بودیم و چون بچه ها بخاطر یکی از رفقا داشتن با رئیس حرف میزدن دیر سوار شدیم و باعث شد از هم دیگه جدابیفتیم..4تا صندلی جلو و 4 نفر دیگ از جمله بنده صندلی های آخر...اما ما آدمایی نبودیم که سفرمونو خراب کنیم دوستان وقتی جاهاشون معلوم شد اومدن آخر و رو بوفه نشستن..شروع کردیم شعر خوندنو دست زدن..البته بگم هیچ کدوم از دانشجو ها در تعویض جاشون با ما همکاری نکرد....اما
وقتی نزدیک غروب شد همه اونایی که جاهاشونو بما ندادن اومدن تو شادی ما...یکی از بچه ها چادر گرفت و کلا رفتیم تو فاز شادی...البته یه مسئول گند اخلاق داشتیم که مدام اعصابمو میریخت بهم،اما ما خوش بودیم...بالاخره رسیدیم مشهد...بعد از کلی پیاده روی رسیدیم مهمانپذیر اما چه مهمانپذیری آشغالدونی.... دانشجوها شروع به اعتراض کردن خلاصه با کلی مکافات مکانمون عوض شد رفتیم سوئیت..دوتا اتاق 4 نفره بهمون دادن ساکن که شدیم رفتیم حرم ...جاتون حسابی خالی بود....زیارت کردیم و شب قرار شد بریم شهربازی پارک ملت، تاکسی هشت نفر سوار نمیکرد،باکلی گشتن یه پیرمرد سوارمون کرد دو طبقه نشستیم همه با دست نشونمون میدادن... وقتی پیاده شدیم اولین تیکه رو شنیدیم..." این تاکسیه یا مینیبوس"..خودمون خندمون گرفته بود...پول ورودی رو حساب کردیم(البته همیشه یکی دوتا حساب میکردن هر جا میرفتیم بعد شب حساب کتاب میکردیم)
عجب شهربازی بود...رفتیم ترن هوایی یکی از بچه میترسید نیومد...سوار شدیم شانس من طرف من کمر بند نداشت وقتی میومد پایین و بلند میشدم از صندلی یه وضعی...
بعدش رفتیم سراغ اسکیت(خطرناکترین) فقط منو 3تا بچه راضی شدیم سوار بشیم خدایی ترسیده بودیما
این عکسش
حالا من کوجا نشسته بودم...سمت راست بالا جایی که این آقا پاهاش میون زمینو هواست...
کلا سکته رو زدما...پسرا که به خودشونو دوستاشون فحش میدادن...
بعدش دوتا بچه رفتن تیر اندازی با کمان که گند زدن اما ما آدمایی نبودیم سرمون کلاه بره یه عروسک که بشکل تاس بود برداشتیم پسره هم کاری نتونست بکنه....
بعد یه چند تایی عکس گرفتیم و ساعت 12 رسیدیم سوئیت... این از روز اول...
این داستان ادامه دارد....
سلام خانوم خانوما
رسیدن بخیر دلمون واست تنگ شده بود...
زیارت قبول
جای ما خالیی...
اخی بس باهاتون لج افتادن؟
بس حسابی خوشگذشته دیگه..سرجم
سلاااااااااااااااااااااام
ممنونم...مرسی لطف داری
جای شما خالی
بعععععععععله
آره باو...کمیته انظباتی نشیم خیلیه...خخخخ
بعله حسابی
خخخخخخ پس حسابی خوش گذشته
ایشالا قسمت بعدیه سفرنامه ناصرلیلی رو کی میذاری؟
آره ...خخخخخخخخخخخخ

چقدر عجله داری... میذارم صبر کن رفیق گلم....
سلام گلم خوبی؟؟
رسیدن بخیر...
زیارت قبول!!
به به
پس حسابی شیطونی کردین و ...
جای من خالی:(
لیلی جونم امیدوارم همیشه شاد باشی:)
+بقیه داستانم هستم باهات:)))
سلام عزیزم...مرسی
ممنونم
جای شما خالی...
آره حسابی....
واقعا هم خالی بود....:(
مرسی عزیزم...
+ فدات...ممنونم
ایشالا همیشه زیارت و تفریح
ایشالااااااااااااا...ممنونم عزیزم
سلام
ممنون من خوبم
امیدوارم که همیشه شادی تو زندگیت باشه همچنین دوستات
سلام
خیلی ممنونم آفرو...وهمچنین
داستان جالبی بود
منتظر ادامش هستم
ممنونم...
زیارت قبول دوست من
ممنونم..جای شما خالی
واااااااااااااای لیلی چقد فاز میده این مسافرتااااااااااااااااا....
کاش منم باهاتون بودم.جای من خالـــــــــــــــــــی...
خوش بذگره عزیزممممم
با این که معلومه خوش میذگره حسابییی
دقیییییییییییییییییییییییییییقا....
آره....خالی بود واقعا
ممنونم عزیزم...ایشالا قسمت شوما
ســــلام
خوشحالم که لحظاتی رو خوش بودی...
کاش همه رو دعا کرده باشی...
سلام
ممنونم
بعله نائب الزیاره همه دوستان وبم بودم....
سلام لیلی جون رسیدنت بخیر خانمی

ماشین سوار شدنتون خیلی باحال بید
زیارتت قبول خوش به سعادتت
لیلی منو یاد کردی بجدانن به قول جوج کوچلو م
وای دختر عجب نترس وبلید شما من بکشن سوار چرخ وفلکه نمیشم عمراااااااااا
سلام عزیزم...مرسی

فدات..ممنونم جای شوما خالی
آره گلم نائب الزیاره همه بچه های وبم بودم....
ترس که داشت اما هیجان داشت...
جدی! ولی خیلی باحال بود
خوش به حالتون

چی میشد دستگاه خراب میشد همون بالا گیر میکردین
یا از اون بالا میافتادین پایین با سر میخوردین تو زمین
از تیر اندازی عکس نذاشتین که
مرسی....


....
وای وای چشم نداری خوشی دخترا رو ببینیا...
چرا دارم رو دوربینه هنوز به دستم نرسیده