X
تبلیغات
رایتل





اینجا هنوز دختری هست که لبــــخنـــد میزند ....

از عشق بدم می آید ، یکبار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم

من 
روز خویش را 
با آفتاب ِ روی تو
کز مشرق ِ خیال دمیده است ،
آغاز می کنم !!
من
با تو می نویسم و می خوانم ؛
من 
با تو راه می روم و حرف می زنم ؛
وز شوق ِ این محال
که دستم به دست توست ،
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم !!
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع ،
خاموش می نشینم ؛
موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم !
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر 
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم

فریدون مشیری

|یکشنبه 19 مهر 1394| 13:05|سُهره 0 نظر
miss-a

link
archive
category
friends
designer
miss-a