X
تبلیغات
رایتل





اینجا هنوز دختری هست که لبــــخنـــد میزند ....

از عشق بدم می آید ، یکبار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم

سلام 


راستش این یک هفته امتحان دارم واسه همین خیر سرم میخواستم بشینم درس بخونم اما دیدم نمیتونم از این جا دل بکنم  خلاصه اینکه اومدم امروز رو واستون تعریف کنم ..


عرضم به حضورتون که ما صبح مثه خانومای خوشگل و تر تمیز و با وقار لباس پوشیدیم و حاضر شدیم بریم دانشگاه ، دوستم زنگ زد که کوجای ! منم گفتم خونم و با داداشم میام سر ایستگاه گفت خب من میرم تو بیا .. دوستمو دیدم و با هم رفتیم سر ایستگاه .. 15 دقیقه گذشته بود که سرویس اومد ما هم پشتمونو کردیم و سوار نشدیم و منتظر شدیم با مینی بوس که 1500 کمتر میگیره بریم .. مینی بوس که اومد سوار شدیمو رانندش خواست اون هفته رو واسش تعریف کنیم ما هم همه رو گفتیم بعدش راننده گفت فرمانداری اینا رو به شما گفته اما دقیقا بر علیه شما به من گفته و گفته دیگ شما رو سوار نکنم و پشت سرمون کلی چرت و پرت گفتن... اون موقه ما این شکلی بودیما   


بهمون گفت برین یه شهر بالاتری که زیر دست اون این شهر اداره میشه شکایت کنید .. ما تو شهر پیاده شدیمو یه تیکه راهو پیاده رفتیم که اتوبوس اصفهانو دیدیم دست بالا کردیم نگه داشت سوار شدیم و تا دانشگاه بردمون خداییش راننده هم بودا اصلا ازمون پول نگرفت .. رفتیم دانشگاه با خبر شدیم که از دوستای ما کرایه برگشتو نگرفتن مثه اینکه یکم ترسیده بودن از اینکه ما شکایت کرده بودیمو پیگیر بودیم .. خلاصه وارد سالن دانشگاه که شدیم همون حراست عوضی شروع کرد به صدا زدن فامیلی دوستم، دوست منم محلش نذاشت و رفت طبقه پایین اون مرتیکه هم شروع به مزخرف کردن کردو گفت به خانوم آ بگین نوبت منم میشه که کم محلیش بکنم و این مزخرفات منم رو دوستام خیلی حساسم مخصوصا همین خانوم آ .. آقا حیوونای دورونمو آزاد کردم رفتم سمتش بهش گفتم شما چه سِمتی توو دانشگاه دارین گفت به شما هیچ ربطی نداره دوباره پرسیدم گفت من سوفورم گفتم پس اگه سوفوری به چه حقی بیرون دانشگاه دادو بیداد راه میندازی به سبیلت مینازی به مردینت مینازی ( حالا استادا و کارمندا دانشگاه از اتاقاشون بیرون اومده بودن و ما رو تماشا میکردن ) گفت آره من به همه چیم مینازم گفتم خیلی خب حالا صبر کن منم به آدمای پشت سرم مینازم ( منظورم بچه های بالاس) دیدم به تته پته افتاد .. گفتم صبر کن رئیس دانشگاه بیاد من با شما کار دارم.. یادم نیست چی گفت اما بازم داد و بیداد میکردو میرفت منم برگشتمو گفتم نشنیده میگیرم چند بار هم تکرار کردم... بعدشم عوضی رفت توو اتاقش.. بچه ها انگشت به دهن مونده بودن چطور من با این کَل کَل میکنم..


بچه ها رفته بودن واسه همدیگه تعریف میکردن .. نمیدونم چی شده بود که انگار همه فهمیده بودن بعد امتحانات پسرا ردیف شده بودن و سر تا پای منو برانداز میکردن ... بدبختی اینکه پسر همسایمونم توو همین دانشگاه لعنتیه :| نمیدونم به گوشش رسوندن یا نه... البته واس من مهم نیست ..بعد میاند به مادرم میگن که خودم ظهر که اومدم گفتم...

امتحانمونم که خدا خیر بده منکه 77 صفحشو اط 177 نخونده بودم سوالا رو زدم اکیپ بچه ها هم از رو برگه من زدن :| 

استادمون کلاس داشت یکی از استادا که دانشجو ها خودش امتحان داشتن مثلا مراقب ما هم بود ولی بچه ها تقلبشونم کردن.. برگه ی خودمو یکی از دوستامو بُردم دم کلاس به استادمون دادم که استادمون برگشت با لبخند گفت چرا با این (منظورش اون عوضیه) دَر افتادی گفتم آخه به سبیلش مینازه استادمون مدام ابرو بالا مینداخت یه لحظه نگاه کردم دیدم پسرای کلاسش زووم کردن رو حرفای منو استاد ... منم دیگ هیچی نگفتم و اومدم بیرون.. با بچه ها رفتیم توو شهر یکی یه ساندویچ خوردیم و یکی از بچه ها دو تا سوتی ناجور داد و آبرومونو تو پیاده رو بُرد خودمون که ترکیده بودیم از خنده.. بعدم که سرویس اومد آقا چشمتون روز بد نبینه اومد راه بیوفته تصادف کردیم :| راننده اومد بالا گفت سریع پیاده شین 100 متر جلوتر سوارتون میکنم ما هم سر ظهر هر چی آدم آشغال بود تیکه انداخت ما هم آدم حسابشون نمیکردیم ... راننده رسید و سوارمون کرد فهمیدیم که راننده حواسش پرت شده بخاطر اینکه یه پلیس واسش بپا گذاشته بودن که ما رو سوار نکنه بیچاره بخاطر ما کلی خسارت دید .. بعدم رسوندمون کلی ازش معذرت خواهی کردیم فقط امیدوارم واسش مشکلی به وجود نیارن و از کار بیکارش نکنن چون سرویس بچه های بهزیستیِ...


اینم از روز پُر دردسر من :|


+ فرا رسیدن محرم تسلیت 

|یکشنبه 12 آبان 1392| 16:58|سُهره 9 نظر
miss-a

link
archive
category
friends
designer
miss-a