X
تبلیغات
رایتل





اینجا هنوز دختری هست که لبــــخنـــد میزند ....

از عشق بدم می آید ، یکبار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم

امروز واقعا بتمنی شده بودم واس خودم.. یعنی کارد میزدی خونم در نمیومدا  :|

صبح واسه اینکه سوار سرویس دانشگاه آزادیا نشیم ( چون گرون میگیره و پول رفتو برگشت رو به زور میگیره _البته بنده تا بحال مقاومت کردم _ ) خلاصه صبح با مینی بوس رفتیم که مسیرش به ما میخورد ..زودتر پیاده شدیم تا حراست نبینه باز گیر بده_ منم که حالم از حراستمون بهم میخوره از بس عوضیه _


خلاصه پیاده شدیم یه تیکه تا دانشگاه پیاده اومدیم دیدم ای بابا حراست داره میاد طرفمون_ حالا شانس ما هفت هشتا پسرای دانشگاه دم در دانشگاه داشتن میدیدن _  شروع کرد به داد و بیداد که چرا شما 4 نفر سوار سرویس نشدین من واسه شما بپا گذاشته بودم واسه چی با مینی بوس اومدین ، ما هم گفتیم ما با تاکسی اومدیم .. برگشته میگه حالا تکلیفتونو مشخص میکنم و پرونده هاتونو در میارم زنگ میزنم خونه منم قهقه ای زدم گفتم : بچه دبیرستانی میترسونی ! منو از بابام میترسونی ! برو هر کار دلت میخواد بکن .. حالا این وسط بچه ها منو به آرامش دعوت میکردن ولی من اون روی سگم بالا اومده بود.. حالا این وسط تو محوطه دانشگاه پُر پسر .. حراستم داد و بیداد راه انداخته بود انگار ما قتل کرده بودیم :| همه به ما نگاه میکردن ..


 بعد هم رفتیم اتاق حراست اسمامونو با رشته هامون گفتیم .. اومدیم بیرون و خونواده هامونو شیر کردیم که کوتاه نیاند.. به خونه ما زنگ زدن که مامانم نبوده بعد هم احمقا رو گوشی من زنگ زدن که من سر کلاس بودم جواب ندادم.. ولی به مادر یکی از بچه ها زنگ زده بودن مادرشم دست مریزاد شسته بودش حراستو.. خلاصه که میخواستیم بریم فرمانداری و شکایت کنیم که استادمون مانع شد و گفت ایندفه کوتاه بیاین.. 


+ دیروز جاتون خالی کوه صفه بودم با رفقا... 7 _8 تا دختر بودیم خیلی خوش گذشت البته من ظهر رسیدم چون سر کار بودم :| .. ولی از ترمینال صفه تا کوه صفه پیاده رفتم .. آهنگ گذاشته بودم و بلند بلند میخوندم آخه هیچ کس نبود :)))) ولی وقتی رسیدم دیگ به نفس نفس افتاده بودما خخخخخ 


همه دوتا دوتا بودن ( آجی و دادا  درواقع .. استغفروا... ) مدام به من نگاه میکردند که تنها بودم خخخ خلاصه رفتم بالا زنگ زدم به رفقا بیاند یکیشون دنبالم که ببرتم جایی که نشستن.. تنها نشسته بودم کنار استخر بالایی تو دید هم نبودم یهو دیدم یه پسر مثه چی ظاهر شد

 گفت : سلام  

من : :| سلام 

گفت : خوبین 

من : ممنون :|

گفت : شما هم تنهایین 

من : من :|  همراه اول :| 

گفتم نخیر من دوستام میاند دنبالم

بیچاره سرشو انداخت پایین و رفت مثه زبون بسته ها 


بعدشم بچه ها که دیر اومدن کلی فحش بارشون کردم و اینا 


همین دیگ.. خوش گذشت.. 


+ آنکه از من گذشت .. درگذشت

|یکشنبه 28 مهر 1392| 16:20|سُهره 15 نظر
miss-a

link
archive
category
friends
designer
miss-a