اینجا هنوز دختری هست که لبــــخنـــد میزند ....

از عشق بدم می آید ، یکبار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم

می روم خسته و افسرده و زار  ،سوی منزلگه ویرانه خویش 

به خدا می برم از شهر شــــــما ،دل شوریده و دیوانه خویش


می برم تا که در آن نقطه دور  ،شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق،زین همه خواهش بیجا و تباه


می برم تا ز تو دورش سازم ، زتو ای جلوه امیـــــــــــــــد حال

می برم زنده به گورش سازم ، تا از این پس نکند یاد وصــــــال


ناله میــــــــــــــــــ زد  ،   می رقصد اشکــــــــــــــــــــ


از تو ای چشمه جوشان گناه ، شاید آن به که بپرهیزم من 


بخدا غنچه شــــــــــادی بودم ...

دست عشق آمد و از شاخم چید


شعله آه شوم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرســـید


عاقبت بار سفر باید بست 

می روم خـــــــــــــنده به لب ، خونیـــــــــــــــــــن دل 


می روم از دل من دست بردار

ای امیــــد عبث بی حاصل .....

|جمعه 26 مهر 1392| 10:49|سُهره 9 نظر
miss-a

link
archive
category
friends
designer
miss-a