اینجا هنوز دختری هست که لبــــخنـــد میزند ....

از عشق بدم می آید ، یکبار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم

رؤیایمان خوابیده و شب داخل تخت است

هر کس که بیدار است می داند که بدبخت است


سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبم

فهمیدن ِ این دردهای لعنتی سخت است


فانوس در روزیم یا فریاد در آبیم

بدجور بی تابیم چون بدجور بی تابیم


فرقی ندارد آخر قصّه در این کابوس

با عشق می خوابند و ما با درد می خوابیم


سید مهدی موسوی


+ هر گاه قصد شوخی دارم، حقیقت را بیان میکنم .. این بزرگترین شوخی جهان است  (جرج برنارد شاو )

|سه‌شنبه 2 مهر 1392| 18:28|سُهره 11 نظر
miss-a

link
archive
category
friends
designer
miss-a