X
تبلیغات
رایتل





اینجا هنوز دختری هست که لبــــخنـــد میزند ....

از عشق بدم می آید ، یکبار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم

بچه تر که بودم یه دفه با مامانم رفتم کلاس مداحی که خانومای سرشناس مداح شهرستان اونجا آموزش میدیدند استادشونم از آدمایی بود که وقتی روضه میخوند سنگ به گریه میوفتاد ... برای اولین بار بود تو این جلسه ها شرکت میکردم اونم به اصرار مادرم....

البته اینم اضافه کنم کلاس تو خونه خود همون استاد هفته ای یکی دو جلسه تشکیل میشد که منم همراه مادرم رفتیم تو یکی از این جلسات .. وقتی رفتیم وارد خونشون شدیم عجب خونه باصفایی داشت یه حیاط متوسط که تهش یه درخت انگور بود که به شکل سایه بون درستش کرده بودن و یه تخت زیرش گذاشته بودن .. وارد اتاق شدیم به همه سلام دادیم و یه گوشه نشستیم همه از مامانم در مورد من پرسیدن که مامانم منو معرفی کرد..

همه کسایی که اونجا بودن تقریبا سنشون بالای 30 سال یا بیشتر بود... استادشون بعد از پذیرایی که توسط یکی از خانوما انجام شد شروع به سخنرانی کرد.. من کلا از سخنرانی خوشم نمیاد .. خوش ندارم یکی بشینه و من زل بزنم به دهنش تا اون حرف بزنه اما خدایی این خانوم که مسن هم بود طوری حرف میزد که من خیلی خوشم اومد و تا آخر سخنرانیشو گوش دادم.
بعد نوبت به خوندن خانوما رسید یک یکی میکروفون گشت تا به دست مامانه من رسید که باید یه تیکه روضه میخوند.. تموم که شد استادشون به مادرم گفت بده به دخترت تا بخونه منو میگی میخ کوب شدم.. 
مامانم از خدا خواسته گفت اتفاقا خوب میخونه حیف که دنبال من تو جلسات شرکت نمیکنه که کمکم کنه..و گفت که من شعرای ذاکر و علیمی رو حفظم...

خلاصه کلی استرس داشتم میکروفون رو گرفتم و چشمامو بستم و شروع به خوندن شعر ذاکر کردم " یا حسین غریب مادر ...تویی ارباب دل من ......" یه نفس میخوندم بعدشم به سبک علیمی و ذاگکر شروع به گفتن " حسین " کردم ... و تمومش کردم.. چشمامو که باز کردم دیدم همه یه جوری نگام میکنن.. رو به استادشون کردم دیدم لبخندی زد و گفت : مرحبا.. احسنت
دنبالشم خانومای مجلس به سبک خودشون شروع به تمجید من کردند... منم کلی کیف میکردم و قند تو دلم آب میشد.. 
استادشون رو به مادرم کرد و گفت : حنجره خوبی واسه خوندن داره دنبال خودت بیارش تا واسمون بخونه..
من یکی دو جلسه دیگ رفتم اما نمیدونم چی شد دیگ هرچی مادرم اصرار کرد نرفتم اون روزا تو حال و هوای نوجوونی و جوونی بودم و نمیدونم چی شد که ادامه ندادم.. از مادرمم سراغمو گرفته بودن و مادرم گفته بود خودش نمیاد...یادمه دبیرستان که بودم شهادتی چیزی که بود من سر صف مداحی میخوندم..وقتی خیلی ناراحت بودم میرفتم تو اتاق و شروع به خوندن و گریه کردن میکردم..

حالا بعد از چندین سال خواستم دوباره بخونم واسه خودم اما نشد.. حنجرم دیگ حنجره قبلی نیست حتی خودمم دیگ ... هعی ...

                                                      یادم بخیر


+دلگیر شدم از این شبا....از هر چی عشقه بعد تو....دستی نبود باور کنه ...سردی دستای منو...
این رابطه تموم شدو...روزای خوب یادت نموند....یادت میاد کی با تو بود ...کی تو رو تا اینجا رسوند... 
بسه دیگ...عادت و عشق بیخودی...تو خیلی وقته تو دلت به رفتنم راضی شدی... بسه دیگ

|پنج‌شنبه 14 شهریور 1392| 14:10|سُهره 15 نظر
miss-a

link
archive
category
friends
designer
miss-a